سلام بر دوستام
روز زن رو بهتون تبریک میگم
روز میلاد حضرت فاطمه رو به همه تبریک میگم .
اول از همه به مامانم.
بعدش به آبجیم سمیه.
به دوستای اینترنتیم نمیدونم چند درصدشون واقعاً دخترن؟؟؟؟؟
بعدش به مامانبزرگ جونم/ یعنی مامان مامانم/
بعدش به خاله هام
بعدش به همه خانومهایی که به وبلاگم میان /دخترها هم جزو خانومها حساب میشه
بعدش به زن دایی هام
بعدش به چند تا از زن عمو هام
بعد به تمامی مادرهای مهربان ایرانی.
بعدش به دوستای مامانم
بعد از اون به 3 تا از دختر عمه هام بقیشون نه
بعدش در وقت های اضافه اگه چیزی موند به دو تا از عمه هام بازم بقیشون هیج
همین دیگه تموم شد روزتون مبارک
عاشق این کلمه هستم (مادر)
سلام
ای دوستان: نظرتون چیه اگه بیوگرافی خودمو بزارم ؟؟؟؟
هر کی بیاد نظر نده الهی کچلی بگیره......
در سقوط هم می توان سهمگین،باشکوه،با صلابت و زیبا بود این را آبشار به من آموخت
قسمت دوم سفرم
خوب کجا بودیم ؟؟؟؟؟؟
آها یادم اومد
تا خرخره خورده بودیم مگه شب میشد بخابی اوفــــــــــــــــــــــ لعنتی شیکم پرررررررررررررررررر
بعدشم زیاد دوغ خوزده بودیم فکرشو بکن دوغ خوردی تشنه ی خواب
از شکم درد خوابت نگیره خیییییییلی ظلمه بخدا من که کل شب کابوس دیدم وحشت ناک بود اما ارزش اون غذایی که خورده بودیمو داشت
فرداش رفتیم به سمت روستایی به نام آق قلا اونجا هم بابا تویه پروژه کار کرده بود دوستای زیادی داشت اما با یکیشون خیلی دوست بود رفتیم اونجا آقای جبار فامیلش یادم نمیاد 4 تا بچه داشت 2 دختر کوچیک 2تا پسر بزرگ یکیشون هم سن خودم بود (رسول) آقا ما یک شب هم اونجا چتر شدیم چه شامی دادن معرکه ، نمیدونم چرا دستپختشون اینقدر خوب بود ، کیف میداد فقط بخوری ، اما شبش رسول گفت میره باشگاه
باشگاه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چیکار میکنی رزمیه پارکوره MC چی میری گفت بدن سازی اما فقط میره مچ اندازی پسر هم قد خودما اما همچین بدن تمیزی داره که نگوتازه تویه مسابقات قهرمانی کشور هم دوم یا سوم شده بود لوح تقدیرشو دیدم. گفتیم بریم ماشینو برداشتم با رسول و بابی رفتیم باشگاه رفتیم تعطیل بود بعدش بابی گفت بریم بچریم (بچرخیم) رسول هم مث من هنگ کرد گفتیم چی؟؟؟ مگه گاوی که میخای بری بچری بچه. گفت منظور چرخیدنه. گفتم خوب نصف شب کجا؟؟؟؟؟
رسول گفت بریم خونه داداشم. ما هم که پایه فجیح گفت پلی2 بازی میکنین گفتیم آره چرا که نه ؟؟
داشپورتو باز کردم ورق ها (پاسور) رو دید گفت بریم ورق بزنیم گفتیم بریم توی خونه داداش بزرگه رسول تا ساعت 3 شب داشتیم پلی 2 و پاسوربازی میکردیم یعنی مرده بودیم از خستگی اما نمیشد دست برداری چهار دست منو رسول بردیم دو دست هم بابی و داداش بزرگشون اسمش در ذهنم نمونده. چند تا بازی دوستانه هم زدیم خیلی حال داد.
مامان 5 بار زنگید گفت بیاین دیگه تا من بیام نخوابیده بود. اومدیم رفتیم مهمان خونشون (اتاق پذیرایی) اینقد که خسته بودما مسواک هم نکشیدم تا صبح عذاب وجدان داشتم .
فردا صبحش عمو گفت چیکار میکنین این توده هوای سرد میادا
بابی هم ورداشت گفت بابا جان این توده لعنتی نه میاد نه میره تو این 3 روزه بارون دیدی؟؟؟؟؟؟
عمو گفت حالا چه میدونم شاید اومد اصلاً به من چه .
تا ظهر اونجا بودیم خیلی حال داد میخاستیم برگردیم زور میومد با کلی ناراحتی از رسول شمارشو گرفتم خداحافظی کردیم
برگشتیم
خونه چند روز دیگش منو دوستم رفتیم مشهد
اونو میزارم بعداً تعریف میکنم اوکی
بوس فعلاً بای
سلام بر دوستان
عیدتون مبارک تعطیلات خوش گذشت ؟؟؟؟؟؟؟؟
امیدوارم که خوش گذشته باشه
خوب از تعطیلاتم بگم که خییییییییییییییلی با حال بودن
با اجازه:
ما سه تا خانواده بودیم دامادمون خانواده ما و خانواده عموم اینا با دو دستگاه اتوموبیل، عموم معلم زبانه تو شهرک گاز سرخس درس میده دوتا پسر داره به نامهای باب و دانی (بابک و دانیال) خلاصه خیلی با هم برنامه ریختیم که بریم بسمت شیراز ، یزد و طبس شب اومدیم کلی با عمو اینا صحبت کردیم اما اصلاً حواسمون به پدر بیچاره من نبود فردا صبحش بیدار شدیم وسایلو بار کردیمو میخاستیم را بیوفتیم که بابا گفت میریم یه جایه دیگه .
هنگ کردیم گفتیم کجا؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت سمت شمال:
شمااااااااااااااااااااااااااال ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هوا به این سردی شمال ، چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت سوار شین. همه اطاعت امر کردیم به غیر از دانی ......... (هنوز 10سالش نشده ) گریه زاری که چییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من نمیام
من شمال بیا نیستم
بابا از خر شیطون بیا پاییین.
نـــــــــــــــــــــه نشد که نشد. به بابا گفتیم گفت شما بشینین من میارمش.
چهل ثانیه نکشیداااااااا با رویی خندان اومدن سوار شدن رفتیم.
گفتم بابا چیکار کردی این بچه گوشاش دراز شد؟؟؟؟؟
با دو سه تا قول حسابی آقا دانیالو گوش دراز کرده بود
رفتیم به سلامتی رسیدیم یک روستای دووووووووووووووور افتاده : بابا اینجا کجاست : بی بی شیروان : ترکمن نشین بودن
گفتیم بابا اینجا دیگه چرا؟؟؟؟؟ حد اقل یک روستای بزرگتر
گفتش یکی از رفیقاش اونجایی بوده
آقا پاشدیم رفتیم خونه رفیقش.
اسمش بود آقا حسن که من بهش میگفتم عمو حسن (شکارچی بود )
عمو میگفت نریم یک توده هوای سرد قراره بیاد اینجا یخ میزنیم اونجا حتی گاز هم نداشت بابا هم گفتش بریم ببینیم چی میشه دوست بابا اومد با هم روبوسی کردیم مثلاً همدیگه رو میشناسیم
خلاصه رفتیمو وسایلو در آوردیم میخاستم برم دوش بگیرم فهمیدم اگه بخام برم باید با آب سرررررررررررررد خودمو بشورم بی خیال شدم مامان اینا و زن عمو اینا رفتن پیش خانومش باهاش حرفیدن منو آبجیمو دامادمون و بابی هم وسایلو داشتیم میاوردیم خونه چتر شدیم همون روزش تو روستاشون عروسی بوده مامان اینا هم که چتر باز حرفه ای رفتن عروسی , عموحسن یک پسر داشت بنام میلاد اما خجالتی بود در حد تیم ملی ما که رفتیم خونه رفت بیرون تا موقعی که برگردیم نیومد بچه معلوم نشد کجا رفت
منو بابی با هم رفتیم بیرون ماشینو گرفتم رفتم بیرون بابا گفت مراقب باش و تذکر های ایمنی رو بهم گفت رفتیم عموم بابام و عمو حسن رفتن تو خونه با هم صحبت کردن ما هم که میخاستیم بریم دانی گفت واستین منم بیام اونم اومد رفتیم چرخیدیم چرخیدیم هیچ خبری نبود برگشتیم: نا گفته نماند فقط یکمکی نیگاه مینداختیم
خداییییییییش خیلی دخترای خوشگلی داشتن (در ضمن عمو حسن دختر نداشت) اینو بگم که فکر بد نکنین برگشتیم خونه مامان اینا آماده شده بودن برن عروسی اونا رو هم رسوندم برگشتم خونه ماشینو خاموش کردم رفتم با بابی و ابراهیم و آبجیم پاسور بازی کردیم مامی زنگید گفت بیا دنبالمون رفتم آوردمشون تا صبح داشت در مورد دختراشون حرف میزد. شبش باز دوباره جمع شدیم گفتیم بریم کجا داشتیم برنامه ریزی میکردیم که بازم بابامو یادمون رفته بود فردا صبش گفت پاشین بریم آقا کجاااا؟؟؟؟ بریم شکار مرغابی. چــــــــــــی ؟؟؟؟
یکی از قولهای آقا دانیال رفتیم مامانم گفت اول بریم خرید بعدش. خوب حالا کجا بریم خرید؟؟؟؟؟؟
اینچه برون. کجااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟ کجا هست حالا؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونم خانومش میگه نزدیکه خوب بریم.
رفتیم اینچه برون تا ظهر با اجازتون چرخیدیم همینطوری چرخیدیم. بابا یک کفش گرفت 60 تومن منم رفتم 3 تا کفش خریدم یک شلوار راحتی خریدم با یه خورده لوازم دیگه مامانم هم از یک طرف داشت مغازه ها رو بدبخت میکردو میومد یه 7 , 8 سری همدیگه رو گم کردیم نزدیکای ظهر بود اومدیم رسیدسم مقصد. وایییییییییییییییی خدایه من اونجا کجا بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه تیکه بهشت بود نمیدونم ؟؟؟؟؟؟؟ برنامه کودک بود نمیدونم ؟؟؟؟؟ انیمیشن بود. پسر مث نقاشی بود دوتا کلبه کوچیک اینطرف چمن زار اونور دریا وای نمیدونی چقد قشنگ بود.(میخاستم لو بدو بگم خدایا یه تیکه از بهشتت اینجا جامونده) حالا چی ما اومدیم شکار اما فصلش نیست قاچاقه ماهم که اصلاً خلاف ملاف نمیکنیم .
دانی با بابا اینا رفت منو باب موندیم خونه با سگا بازی میکردیم مامان اینا هم خونه بودن
آه راستی داشت یادم میرفت دو تا مرغ کشتیم به اندازه یک کیس کامپیوتر، پر پرش کردیم رفتیم خوردیم چه حالی داد توی ظرف مسی پخته شده بود خیلی با حال شده بود
خلاصه یک آتیشی درست کردیم منم جو گرفتو خوندم خیلی حال داد حیف شارژ باتری دوربین تموم شده بود حال دا عجیب جایه همه خالی رفتیم دور زدیم با کلی حیون آشنا شدیم. (همه سلام رسوندن) بنده خدا 9 تا سگ داشت در حد دوورمن هیکل کشیده و فوق العاده با هوش
عمو هنوزم داشت میگفت یک توده هوای سرد میاد ما اینجا مریض میشیم
با بکس رفتیم گشتیمو تا موقع که بابا اینا رو دیدیم آقا دانیال هم اومد بدون هیچ شکاری گفتن یک دور دیگه بزنیم رفتیم گشتیم زن عموم گفت یک تیر بزنم این بنده خدا هم گفت باشه بک نشانه براش گذاشتیم راست زد تو هدف عمو هم یکی زد چند مورد پیش اومد که مرغابی ها ازبالای سرمون رد شدن اما نتونستن بزنن خلاصه برگشتیمو آماده شدیم تا برگشتن به سمت بی بی شیروان خداحافظی کردیم تو جاده یک سد بزرگ دیدیم که خیلی هم قدیمی بود عمو حسن میگفت مهندسینش از فرانسه اومده بودن
خسته اومدیم گفتیم میخابیم دیگه خانوم عمو حسن رفت تو آشپزخونه شروع کرد به غذا درست کردن هی ما گفتین سیریم اون گوش نداد خسته بودیم تو یک لحظه همه 1 ساعت چورت زدیم بلند شدیم بنده خدا غذا درست کرده آماده آتش همین که بلند شدیم همه چیزو گذاشت جلومون اسم غذاش چکدرمه بود برنج قرمز که توش تیکه های گوشت مرغ داشت خانواده ای که میگفتن نمیخورن یک ظرف غذای پر نذاشتن همه ظروفشون خالی شد مامانمم شروع کرد به مسخره کردن. ها چی شد نمیخاستین بخورین؟؟؟؟؟؟
بخدا اینقد که غذاهاش خوشمزه بودا طعمش از زیر زبونم نمیره
تا اینجاش برام خیلی خوب بود باقیش باشه واسه بعداً فعلاً کاری باری ندارییییییییییییییییییییییییییین
دوستون دارم خیلی زیاد
سلام بر دوستانم
خوبین خوشین قربونتون برم
بدم میاد از اونایی که تبریک عیدو تکراری مینویسن .....
من چی بگممممممممممممممممممم؟؟؟؟
هر روزتان نوروز /// نوروزتان پیروز
(از خودمم بدم میاد)!!!!!!!!!!
دوستون دارم خیلی زیاد
خوش بگذره.

به نام خدا
سلام دوستان اسمم میلاده
میلاد بهمن
ملقب به : 1- برنا 2- متین 3- عادل
به تیپم کمکی میرسم
شلوار هام بیشتر مدل بک هستش
یکی دو جین شورتو جوراب مارک نایک دارم که میپوشم
با مسافرت حال میکنم اما در زمان سفر فقط میچسبم به عشقو حال خودم
توی سفر هام بدون رنگ و لعاب میرم و فقط میخام آروم باشم
آدمی هستم پایه
بعد از تموم کردن رابطه با دوست دختر سابقم تنها شدم و رفتم توی شک عشقی احساس بدی داشتم نمیتونستم اونطوری داغون بشم و تموم بشه
پیش خودم میگفتم میلاد یعنی همین ، یعنی دیگه نابود شدی
به خودم میگفتم بد بخت بی چاره اینهمه دوسش داشتی آخرش چی ؟؟
برگشتم
با خانوادم برگشتم
اگه نبودن نمیدونستم چی میشد
جا داره اینجا از دوس خوبم الیاس جان تشکر کنم
برگشتم اما هیچ وقت همون میلاد نشدم خیلی فرق کردم با خودم قسم خوردم که با دخترا رفتار دیگه ای داشته باشم چند روز بعدش رفتم سراغ فرهاد (فراز) کوچیک ترین عموم که با هم میخونیم و هم میرقسیم بقولی پایه همه کاری هستش چند روز
چند روزی رو میچرخیدم فقط واسه این که حواسم پرت یه چیز دیگه بشه
بعد از چند روز گفت تو لیقتی ............. هنگ کردم گفتم خدایا این باز داره چی میگه چت کرده چی شده ؟؟؟
ازش پرسیدم گفتم چی شده مگه ، گفت اون دختره خودشو کشت از بس از جلویه ما رژه رفت هر کدوم از بچه ها یک سر رفتن دنبالش تو چرا نمیری
بهش گفتم اصلاً حواثم نبود ، گفتم کدوم دختر رفتم دنبالش دیدم بله خانوم دنبال من بوده رفتم سراغش شمارمو دادم با بچه ها برگشتیم خونه شبش زنگ زد دیگه هیچ حسی نسبت به کاری که داشتم میکردن نداشتم دیوونه کننده بود دختره از احساسات خودش داشت میگفت منم فقط باهاش هم دلی میکردم چند وقت گذشت گفت تو چرا چیزی از احساسی که داری نمیگی؟؟؟
منم رک بهش گفتم هیچ حسی نسبت به تو ندارم گفت اگه اینطوره چرا شمارتو دادی گفتم همینطوری میخاستم پیش بچه ها کم نیارم رفتم دنبالت گفت اگه اینطوره پس خدا حافظ واس همیشه منم گفتم باشه بای
چند روز نگذشت که دوباره با یکی دیگه دوست شدم این دیگه واسم یک امر عادی شده بود میرفتم تا با یک دختر دوست بشم یا قرار بزارم
این کارام تا دو هفته پیش ادامه داشت
تو این مدت به حدی رسیده بودم که با چند نفر همزمان ارتباط داشتم خیلی حالم بد بود پرخاشگر شده بودم داشتم دیوونه میشدم یکی دو هفته پیش با 3 نفر همزمان دوست بودم دیگه حالشونو نداشتم بهشون گفتم بغیر از شماها من با 2 نفر دیگه دوستم به هر ستاشون گفتم خوشبختانه آدمهای مغروری بودن و گفتن دیگه نمیتونن باهام باشن
باهام تموم کردن منم دیگه بهشون زنگ نزدم
الاً احساس خوبی دارم خیلی خوشحالم چون دیگه هیچ غمی رو تو ذهنم ندارم
خوشحالم و نمیدونم این خوشحالیم تا کی طول میکشه
اگه نا امیدتون کردم شرمندم
نظرات ()