پسرک بجنورد

سلام من میلادم 19 سالمه یکم رکم احساساتم زیاد نیست ،دو تا فرزندیم من و خواهرم که ازدواج کرده شاغلم درس هم میخونم عاشق آهنگم همین تموم شد امید وارم از نوشته هام هم خوشتون بیاد

روز مادر مبارک.
نویسنده : پسرک بجنوردی - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳
 

سلام بر دوستام 

روز زن رو بهتون تبریک میگم

روز میلاد حضرت فاطمه رو به همه تبریک میگم .

اول از همه به مامانم.

بعدش به آبجیم سمیه.

به دوستای اینترنتیم نمیدونم چند درصدشون واقعاً دخترن؟؟؟؟؟

بعدش به مامانبزرگ جونم/ یعنی مامان مامانم/

بعدش به خاله هام

بعدش به همه خانومهایی که به وبلاگم میان /دخترها هم جزو خانومها حساب میشه 

بعدش به زن دایی هام 

بعدش به چند تا از زن عمو هام

بعد به تمامی مادرهای مهربان ایرانی.

 بعدش به دوستای مامانم 

بعد از اون به 3 تا از دختر عمه هام بقیشون نه

بعدش در وقت های اضافه اگه چیزی موند به دو تا از عمه هام بازم بقیشون هیج

همین دیگه  تموم شد روزتون مبارک

 

عاشق این کلمه هستم (مادر)

 


 
 
چطوره؟؟؟؟
نویسنده : پسرک بجنوردی - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧
 

سلام

ای دوستان: نظرتون چیه اگه بیوگرافی خودمو بزارم ؟؟؟؟

هر کی بیاد نظر نده الهی کچلی بگیره...... 

 


 
 
 
نویسنده : پسرک بجنوردی - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩
 

در سقوط هم می توان سهمگین،باشکوه،با صلابت و زیبا بود این را آبشار به من آموخت

 

 

 


 
 
مشهد نبووووووووووووووووود؟؟؟؟
نویسنده : پسرک بجنوردی - ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٦
 
سلااااااااااااااااااااااااااااااام بلیکم میخاستم قسمت سفر مجردی رو براتون تعریف کنم با اجازه دو روز بعد از اینکه برگشتیم از شمال دوستم الیاس بهم زنگید گفت پایه ای بریم مشهد منم از خدا خاسته گفتم با اجازه بزرگترا بــــــــــــــــــــــــــــله از مامی با التماس اوکی گرفتم مونده بود پدر که اصلا ً امکان نداشت اجازه بده چون برگشتنی یک صحنه بسیار وحشتناک دیدیم (یک هم وطن تویه ماشینش گیر کرده بود و اتوبوس هم از پشت کلاً ماشینو جمع کرده بود اورده بود روی بنده خدا ملت داشتن تلاش میکردن درشون بیارن) خلاصه از بابا هم اجازه گرفتیم اما اجازه خالی به چه درد می خوره ما ماشین نداریم الی هم که از من بدتر ماشینشو فروخته حالا چیکار کنیم اتوبوس هم خداییش حال نمیده اونم با این وضع کرایه ها به داماد گفتم ماشین خودشو داد پراید 141 پسر معرکه بود از بجنورد تا قوچان پشت فرمون بودم بعدش ماشینو دادم دست الیاس آقا 2 کیلومتر اونور تر ماشینو کشیدن بغل که چی آقا گواهی نامه کارت ماشین و کوفتو زهر مار بدین اینقد ترسیدم که حد نداشت آخه با این جریمه ها آدم زورت میاد که همچین جریمه ای بدی ولمون کردن رفتیم رسیدیم چناران یک صبحانه مشتیییییییییییییییییی زدیم بر بدن البته باید نهار میخوردیم اما چه بکنیم که....... بازم سوار شدیم رفتیم سمت مشهد رسیدیم رفتیم سمت حرم یک گلایه بکنم از دوستان مشهدی (بابا جان بلد نیستی آدرس نده جان مادرت آدرس نده ) حد اقل 5 سری مشهدو دور زدیم آقا رسیدیم سمت حرم یه جا پارکیدیم رفتیم نهار بخوریم از گرسنگی داشت رنگ پوستمون عوض میشد. آقا رفتیم دو تا قیمه خوردیم به قیمت خون بابای طرف (مرتیکه یک منشی خ و ش گ ل گذاشته آدما که جذبش میشن دیگه غذا ها رو دوبله ، سوبله حساب میکنن) شکمو که با قیمت گرونی پر کردیم رفتیم تویه حرم همچین پر مث همیشه قربانش برم باید بخاطر دست زدن به زری باید خودتو بکشی هر طوری شده با هر فیلمی که شده دست زدیم شاخمون در اومد برگشتیم یه دو رکعت نماز شکر خوندیم اومدیم تو ماشین. هوا هنوز تاریک نشده بود الی گفت بریم باغ وحش، نامردا یک نقشه دادن هیچیش مشخص نیست هیچی ننوشتن . برگشتیم به حالت اولمون پرسیدن مث دفعه قبل یک نیم روزی گشتیم هوا دیگه میخاست تاریک بشه (لا مسب این بزرگ راه هاشون هر 5 کیلومتر یک دور برگردون داره) رسیدیم باغ وحش وکیل آباد دم درش حد اقل 50 تا خانوم دوستم میگفت افغانی هستن ، میگفتن فالت بگیرم من فقط تماشا میکردم مث دیوونه ها ، رفتیم داخل خیلی قشنگ بود یک پلنگه بود رفیق ما هم عاشق همون شده بود من رفتم چند تا حیوون دیگه رو دیدم اون داشت هنوزم نیگاش میکرد من که چند قدم رفتم بالاتر الی بدو بدو اومد پیشم گفتم چی شده گفت هیچی خانوم میخاست روم ب ش ا ش ه (گفتم حقته بد بد بهش نگاه کردی گفته چشاتو درویش کن وگر نه میام درش میارم هر طوری که شده) رفتیم دور زدیم زدیم برگشتیم تو پارکینگ از اون آقاهه پرسیدم گفتم میشه شب اینجا ماشینو پارک کنیم با عصبانیت گفت نه نمیشه به الی گفتم زود برو دو تا سانویچ بگیر من منتظرم تو ماشین چون داشت بارون میومد بعد از یک ساعت با دست خالی برگشت گفت نداره گفتم خوب روانی چرا اینقد دیر اومدی؟؟؟؟؟ هیچی بابا یک خانومه بهم گیر داد گفت فال فال منم گفتم بگیره 1 ساعت مخمو خورد. گفتم باشه بیا بشین بریم گفت چشام تو شب نمیبینه. چییییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چشات نمیبینه نگو شماره یکی از چشماش 6 بوده کلاً خلاصه خودم نشستم رفتیم ماشینو از پارک در بیاریم همون بنده خدا گفت عیدی پیر مردو بدین. راستش داشتما اما دلم نخاست بدم دوستمم گفتم نمیخاد بدی رفتیم بیرون از پارکینگ دیگه داشت شب میشد گفت میلاد بد جور خابم میاد اما اگه قرص خاب نخورم نمیتونم بخابم. رفتیم تو همون بلوار وکیل آباد جلویه یه بانک ماشینو پارکیدیم رفتیم دنباله قرصو غذا من رفتم 4 تا ساندویچ گرفتم دو تا لقمه دو تا هم مرغ دوستمم رفت دنباله دارو خانه گشت من که برگشتم تو ماشین وسایلو جمعو جور کردم (تو پرانتز بگم که پشت ماشین جمع میشه ومث وانت میشه میتونی توش بخابی به راحتی) من ماشینو جمع کردم دو تا پتو گلبافت انداختم زیرمون و یک پتویه دیگه که دونفره بودم گذاشتم بالا که بعد از شام بخابیم تفلی برگشت بدون قرص گفتم بیا شام بخوریم بعداً میگردیم اومد شام خوردیم بازم رفتیم دنباله قرص آقا جلوتر یک سوپر مارکت بود ازش وسایل صبحانه و 3 بسته آب معدنی گرفتم ، نا مردا هیچ کدوم از دارو خانه ها نمیداد نمیدونم چرا دیگه خسته شده بودیم اومدیمو من رفتم مسواک کشیدم خابیدم اما یک چیز یادم رفته بود که به مامانم خبر بدم که رسیدیم حالمون خوبه شب یکدفعه از صدای کم گوشیم بیدار شدم ساعت 12 شده بود مامانم داشت بهم میزنگید سریع ور داشتم گفتم سلام مامان خوبی گفت آخ خدایا شکرت. بعدش دیگه بهم فحش داد ای عوضی نمیگی نگرانت میشیم فلان بهمان آقا تا تونست فحشم داد تا اینکه شارژش تموم شد بعدش از گوشی بابام زنگید ور داشتم اول گفتم واسا واسا اگه بخای فحش بدی قطع میکنما گفت نه بعدش شروع گردیم به سلام و علیک کردن گفتم خوبیم رسیدیم تا اون لحظه 3 سری باران اومد 1 سری هم تگرگ باریده بود اینا رو تعریف کردم گفتم خوبیمو قطع کردم بعدش خوابیدم اما بیچاره رفیق ما کل شبو بیدار بود صب که بیدار شدیم میگه این مشهدیا خواب ندارن گفتم چرا ؟؟؟ میگه دیشب ساعت 4 بود 5 یا شش تا دختر پسر داشتن از پیاده رو راه میرفتن میخندیدن میگه همون موقع ها بود که چند تا موتوری با سرعت زیاد از کنار ماشینا رد شدن گفتم بی خیال اونا هم حتماً کاری داشتن اومدن دیگه خلاصه صبحانه خوردیم گفتیم بریم شهر بازی همون طرف بلوار وکیل آباد بود بغل باغ وحشه رفتیم از یک دور برگردون دور زدیم بدون اینکه سوالی بپرسیم رفتیم رسیدیم گشتیم جاتون خالی از اون چیزا هست آدمو دور خودش میچرخونه چها تا صندلی داره رفتیم سوارش شدیم اینقد مارو تاب داد که هر چی گناه کرده بودیم از زمان تولد یادمون میومد خیییییییییییییلی حال داد معرکه بود ظهر نشده بود گفتیم بریم استخر موجهای آبی که دیگه تموم بشه اما بازم نمیدونستیم باید بریم کجا پرسیدیم مث دفعه قبل گشتیم ظهر شده بود دیگه دو تا ساندویچ خوردیم 40 هزار تومن دادیم واسه بلیطهاش نامردا قبل از عید 11 تومن بوده ایام عید کردنش 20 هزار تومن خلاصه رفتیم اونجا پارکینگش پر شده بود وایییییییییییییییییییی هیچی نمیتونم از استخر بگم چون واقعاً بهم حال داد معرکه بود تا ساعت 9 یا 10 شب داخل استخر بودیم یک دونه ساندویچ هم اونجا خوردیم خیلی حال کردیم سه تا عکس هم گرفتیم برگشتیم تو ماشین سرسره های جدیدشون هم خیلی با حال بود چاله فضاییش که معرکه بود اما نمیدونم چرا سوار هر کدومشون میشدم چپه میوفتادم تو استخرش همه با پا میوفتادن داخل اما من با کله یک عالمه آب رفت تو دماغم از استخر هیچی نمیگم چون اونو بگم یک عمری رو باید بخونین به همتون پیشنهاد میدم که اگه نرفتین برین اونایی هم که رفتن دوباره برن چون سرسره های جدیدشون خیلی باحال تره اومدیم تو ماشین قشنگ بخاریشو روشن کردیم گفتم خوب حالا چیکار کنیم گفت بریم حرم دیگه مسیر حرمو بلد بودم با اینکه اینهمه نوشته داره ها اما بزم آدم گیج میشه اما من دیگه میدونستم کجا باید برم رفتیم توی پارکینگ شماره چهار وسایل برای شام خریدیم دو تا کنسرو ماهی خیلی تلخ مزه بودن نمیدونم چرا از اون گروناشم بودن اما دیگه بماند رفتیم یک دوری هم پیاده تویه مشهد زدیم اما بازم گم شدیم یک تجربه شد که به هیچ وجه الیاسو جلودار نکنم احمق همه چیز یادش میره رفته بودیم دنباله قرص خواب اینقد گشتیم که نگو آخرش دیوانه پا شد رفت تویه عطاری و گیاهان دارویی ، گفت حاجی این سردرد بد مسبم نمیزاره بخابم یک دارویی چیزی گیاهی نداری بدی من بخوایم بنده خدا خندید گفت پسر جان چته چرا نمیتونی بخوابی گفت مسافریم والا دارو خانه ها هم نمیدن حالا نمیدونم چیکار کنم ور داشت گفت دارو های من به دردت نمیخوره تویه بلند مدت تاثیر داره همونجا یه خانومه بود دلش واسه الی سوخت گفت بیا پسرم این قرصو بگیر تخت بخاب نمیدونم چی بهش داد مث اسب داشت از خانومه تشکر میکرد منم ور داشتم به خانومه گفتم دستتون درد نکنه اگه شما قرص نمیدادین معلوم نبود تا ساعت چند دنبالش میگشتیم اومدیم تو ماشین شام خوردیم خابیدیم یک قرص کامل خورد تقریباً ساعت 2 بود خابیدیم فرداش ساعت 10 بیدار شدیم شب بیشتر از 5 سری بیدار شدم ماشینو روشن کردم تا بخاریشو روشن کنم خیلی سرد بود خلاصه با زور بیدارش کردم رفت دستو صورتشو شست گفت صبحانه بخوریم گفتم نه بریم حرم رفتیم وضو گرفتیم رفتیم داخل حرم نماز خوندیم خداحافظی کردیم اومدیم تو ماشین گفت صبحانه بیارم گفتم نه اول بریم خرید آخه احمق کلی خرید داشت که هنوز انجام نداده بود رفتیم خرید کردیم گفت نهار بخوریم گفتم نه تقریباً ساعت 2 بود گازشو گرفتیم رفتیم بیرون شهر دیگه از هیچکس سوال نمیکردم رفتیم از مشهد که اومدیم بیرون دیگه بنزین نداشتیم 20 کیلومتر بعد از مشهد نگه داشتم که بنزین بزنیم واسه اولین بار عابر بانکمو دادم به الیاس برای کشیدن کارت باکو پر کردم اومد حساب کنه با عابر 11.800 تومن شده بود که بجای اون 118000 تومن کشیده بود به منم برگ پرداختی رو نداد منم گفتم حتماً درست کشیده دیگه رفتیم رسیدیم قوچان رفتم بانک که پول بگیرم دیدم 100 تومن تو حسابم کمه آخه تازه حقوقارو ریخته بودن 5 گردش آخر حسابمو دیدم که بله بچه بی سواد یک صفر اضافه گذاشتن نفهمیده حالا هر چی با 118 تماس میگیریم شماره اشتباه میده مجبور شدیم بر گردیم ساعت 4 بیشتر بود برگشتیم من دیگه حال ماشینو نداشتم الی سوار شد تا دم پمپ بنزین برگشتیم منم تا اونجا داشتم بهش تیکه مینداختم مثلاً تو درس خوندی فرق ریالو با تومن نمیدونی بدبخت برو کلاسهای تقویتی بیچاره ........... بعدش بعد از تقریباً 2 ساعت رسیدیم اومدیم پایین خیلی طلب کارانه گفتم ببخشید آقا مدیریت اینجا با کیه الاً مدیرتون کیه اینجا گفت دفتر اونجاست اما کسی نیست رفتن خونه گفتم خوب حالا اگه کسی به شما یک پولی بده شما نباید بشمارینش گفت چرا میشمارم گفتم چرا پولی که از ما گرفتینو نشمردین ؟؟؟؟؟؟؟ گفت من چه میدونم کدوم پول؟؟؟؟ گفتم شما صفر های پولتونو نمیشمرین گفت من چه میدونم شما اشتباه کردین فلان گفتم نه آقا جان رفیق شما اونجا نشسته داره با عابر کار میکنه من دارم به شما یک چیزی رو اعتماد میکنم تو حساب من کل زندگیم هست شما میتونستید هر چقد که میخاستین ور داریم من به شما به عنوان یک مسئول در اینجا اعتماد کردم فلان ....... اینقد داد کشیدم که سرم داشت میترکید آخرش گفتم حاجی سواد نداری کار نکن کی گفته شما بیاین اینجا آقا اینهمه کار آسون کسی مجبورت که نکرده اما خداییش خودم خجالت کشیدم آخه بنده خدا هم حق داره اینهمه آدم در روز میان بنزین بزنن نمیتونه اینقد دقت داشته باشه که اعصابم ریخته بود به هم پولو گرفتیمو اومدیم از مونجا نشستم پشت رول تو قوچان هم نگه نداشتم الیاس دیگه داشت گریه میکرد از گرسنگی منم گفتم حقته اینقد گشنگی بکش که دیگه یادت نره هر وقت از عابر استفاده میکنی صفر هاشو نگاه کنی خودمم بد جور گرسنه شده بودم اینهمه راهو اومدم آخرش اومد جلویه بابا امان بجنورد یکی از این افسر ها نگرم داشت گفتم بی خیال از بس که گشنه بودم راهنما زدم کشیدم کناراما بعدش دیگه وای نستادم آخه میخاست بیاد جریمه کنه به جان خودم سرعتم 100 تا بیشتر نبود ساعت 7 بود رسیدیم بجنورد از گرسنگی آدرس ها یادمون رفته بود رفتیم یک ساندویچی که مرغ بریان داشت اینقد ساندیچ خورده بودیم که خودمون شبیه به همون شده بودیم یک مرغ سفارش دادیم وای چی بود پسر حال داد 1 مرغ با 4 تا دوغ با کلی نون خوردیم تا ساعت 8.30 طول کشید غذا خوردنمون در یک وعده صبحانه نهار شام خوردیم معدم داشت میسوخت رفتم الی رو گذاشتم خونشون یک ساعت طول کشید وسایلشو جمع کنه ماشینو بدون اینکه بشوریمش تحویل دادم از بس خسته بودم 12 هم فروردین هم تموم شد فکرشو بکن با اون وضع پا شدم رفتم خونه خالم اینا فرداشم رفتیم 13 رو به در کردیم فعلاً خدا نگهداری ******** میگن واسه کسی بمیر که برات تب کنه ـــــــــــ یه نمه تب دارم برنامت چیــه **********
 
 
ادامه سفر مااااا
نویسنده : پسرک بجنوردی - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۱
 

قسمت دوم سفرم

خوب کجا بودیم ؟؟؟؟؟؟

آها یادم اومد

تا خرخره خورده بودیم مگه شب میشد بخابی اوفــــــــــــــــــــــ لعنتی شیکم پرررررررررررررررررر

بعدشم زیاد دوغ خوزده بودیم فکرشو بکن دوغ خوردی تشنه ی خواب

از شکم درد خوابت نگیره خیییییییلی ظلمه بخدا من که کل شب کابوس دیدم وحشت ناک بود اما ارزش اون غذایی که خورده بودیمو داشت

فرداش رفتیم به سمت روستایی به نام آق قلا اونجا هم بابا تویه پروژه کار کرده بود دوستای زیادی داشت اما با یکیشون خیلی دوست بود رفتیم اونجا آقای جبار فامیلش یادم نمیاد 4 تا بچه داشت 2 دختر کوچیک 2تا پسر بزرگ یکیشون هم سن خودم بود (رسول) آقا ما یک شب هم اونجا چتر شدیم چه شامی دادن معرکه ، نمیدونم چرا دستپختشون اینقدر خوب بود ، کیف میداد فقط بخوری ، اما شبش رسول گفت میره باشگاه

باشگاه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چیکار میکنی رزمیه پارکوره MC چی میری گفت بدن سازی اما فقط میره مچ اندازی پسر هم قد خودما اما همچین بدن تمیزی داره که نگوتازه تویه مسابقات قهرمانی کشور هم دوم یا سوم شده بود لوح تقدیرشو دیدم. گفتیم بریم ماشینو برداشتم با رسول و بابی رفتیم باشگاه رفتیم تعطیل بود بعدش بابی گفت بریم بچریم (بچرخیم) رسول هم مث من هنگ کرد گفتیم چی؟؟؟ مگه گاوی که میخای بری بچری بچه. گفت منظور چرخیدنه. گفتم خوب نصف شب کجا؟؟؟؟؟

رسول گفت بریم خونه داداشم. ما هم که پایه فجیح گفت پلی2 بازی میکنین گفتیم آره چرا که نه ؟؟

داشپورتو باز کردم ورق ها (پاسور)  رو دید گفت بریم ورق بزنیم گفتیم بریم  توی خونه داداش بزرگه رسول تا ساعت 3 شب داشتیم  پلی 2 و پاسوربازی میکردیم یعنی مرده بودیم از خستگی اما نمیشد دست برداری چهار دست منو رسول بردیم دو دست هم بابی و داداش بزرگشون اسمش در ذهنم نمونده. چند تا بازی دوستانه هم زدیم خیلی حال داد.

مامان 5 بار زنگید گفت بیاین دیگه تا من بیام نخوابیده بود. اومدیم رفتیم مهمان خونشون (اتاق پذیرایی) اینقد که خسته بودما مسواک هم نکشیدم تا صبح عذاب وجدان داشتم .

فردا صبحش عمو گفت چیکار میکنین این توده هوای سرد میادا

بابی هم ورداشت گفت بابا جان این توده لعنتی نه میاد نه میره تو این 3 روزه بارون دیدی؟؟؟؟؟؟

عمو گفت حالا چه میدونم شاید اومد اصلاً به من چه .

تا ظهر اونجا بودیم خیلی حال داد میخاستیم برگردیم زور میومد با کلی ناراحتی از رسول شمارشو گرفتم خداحافظی کردیم

برگشتیم

خونه چند روز دیگش منو دوستم رفتیم مشهد

اونو میزارم بعداً تعریف میکنم اوکی

بوس فعلاً بای  


 
 
تعطیلات خوش گذشت ؟؟؟
نویسنده : پسرک بجنوردی - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩
 

سلام بر دوستان

عیدتون مبارک تعطیلات خوش گذشت ؟؟؟؟؟؟؟؟

امیدوارم که خوش گذشته باشه

خوب از تعطیلاتم بگم که خییییییییییییییلی با حال بودن

با اجازه:

ما سه تا خانواده بودیم دامادمون خانواده ما و خانواده عموم اینا با دو دستگاه اتوموبیل، عموم معلم زبانه تو شهرک گاز سرخس درس میده دوتا پسر داره به نامهای باب و دانی (بابک و دانیال) خلاصه خیلی با هم برنامه ریختیم که بریم بسمت شیراز ، یزد و طبس شب اومدیم کلی با عمو اینا صحبت کردیم اما اصلاً حواسمون به پدر بیچاره من نبود فردا صبحش بیدار شدیم وسایلو بار کردیمو میخاستیم را بیوفتیم که بابا گفت میریم یه جایه دیگه .

هنگ کردیم گفتیم کجا؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت سمت شمال:

شمااااااااااااااااااااااااااال ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هوا به این سردی شمال ، چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت سوار شین. همه اطاعت امر کردیم به غیر از دانی ......... (هنوز 10سالش نشده ) گریه زاری که چییییییی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من نمیام 

من شمال بیا نیستم

بابا از خر شیطون بیا پاییین.

نـــــــــــــــــــــه نشد که نشد. به بابا گفتیم گفت شما بشینین من میارمش.

چهل ثانیه نکشیداااااااا با رویی خندان اومدن سوار شدن رفتیم.

گفتم بابا چیکار کردی این بچه گوشاش دراز شد؟؟؟؟؟

با دو سه تا قول حسابی آقا دانیالو گوش دراز کرده بود

رفتیم به سلامتی رسیدیم یک روستای دووووووووووووووور افتاده : بابا اینجا کجاست : بی بی شیروان : ترکمن نشین بودن

گفتیم بابا اینجا دیگه چرا؟؟؟؟؟ حد اقل یک روستای بزرگتر

گفتش یکی از رفیقاش اونجایی بوده

آقا پاشدیم رفتیم خونه رفیقش.

اسمش بود آقا حسن که من بهش میگفتم عمو حسن (شکارچی بود ) 

عمو میگفت نریم یک توده هوای سرد قراره بیاد اینجا یخ میزنیم اونجا حتی گاز هم نداشت بابا هم گفتش بریم ببینیم چی میشه دوست بابا اومد با هم روبوسی کردیم مثلاً همدیگه رو میشناسیم

خلاصه رفتیمو وسایلو در آوردیم میخاستم برم دوش بگیرم فهمیدم اگه بخام برم باید با آب سرررررررررررررد خودمو بشورم بی خیال شدم مامان اینا و زن عمو اینا رفتن پیش خانومش باهاش حرفیدن منو آبجیمو دامادمون و بابی هم وسایلو داشتیم میاوردیم خونه چتر شدیم همون روزش تو روستاشون عروسی بوده مامان اینا هم که چتر باز حرفه ای رفتن عروسی , عموحسن یک پسر داشت بنام میلاد اما خجالتی بود در حد تیم ملی ما که رفتیم خونه رفت بیرون تا موقعی که برگردیم نیومد بچه معلوم نشد کجا رفت

منو بابی با هم رفتیم بیرون ماشینو گرفتم رفتم بیرون بابا گفت مراقب باش و تذکر های ایمنی رو بهم گفت رفتیم عموم بابام و عمو حسن رفتن تو خونه با هم صحبت کردن ما هم که میخاستیم بریم دانی گفت واستین منم بیام اونم اومد رفتیم چرخیدیم چرخیدیم هیچ خبری نبود برگشتیم: نا گفته نماند فقط یکمکی نیگاه مینداختیم

خداییییییییش خیلی دخترای خوشگلی داشتن (در ضمن عمو حسن دختر نداشت) اینو بگم که فکر بد نکنین برگشتیم خونه مامان اینا آماده شده بودن برن عروسی اونا رو هم رسوندم برگشتم خونه ماشینو خاموش کردم رفتم با بابی و ابراهیم و آبجیم پاسور بازی کردیم مامی زنگید گفت بیا دنبالمون رفتم آوردمشون تا صبح داشت در مورد دختراشون حرف میزد. شبش باز دوباره جمع شدیم گفتیم بریم کجا داشتیم برنامه ریزی میکردیم که بازم بابامو یادمون رفته بود فردا صبش گفت پاشین بریم آقا کجاااا؟؟؟؟ بریم شکار مرغابی. چــــــــــــی ؟؟؟؟

یکی از قولهای آقا دانیال رفتیم مامانم گفت اول بریم خرید بعدش. خوب حالا کجا بریم خرید؟؟؟؟؟؟

اینچه برون. کجااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟ کجا هست حالا؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونم خانومش میگه نزدیکه خوب بریم.

رفتیم اینچه برون تا ظهر با اجازتون چرخیدیم همینطوری چرخیدیم. بابا یک کفش گرفت 60 تومن منم رفتم 3 تا کفش خریدم یک شلوار راحتی خریدم با یه خورده لوازم دیگه مامانم هم از یک طرف داشت مغازه ها رو بدبخت میکردو میومد یه 7 , 8 سری همدیگه رو گم کردیم نزدیکای ظهر بود اومدیم رسیدسم مقصد. وایییییییییییییییی خدایه من اونجا کجا بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه تیکه بهشت بود نمیدونم ؟؟؟؟؟؟؟ برنامه کودک بود نمیدونم ؟؟؟؟؟ انیمیشن بود. پسر مث نقاشی بود دوتا کلبه کوچیک اینطرف چمن زار اونور دریا وای نمیدونی چقد قشنگ بود.(میخاستم لو بدو بگم خدایا یه تیکه از بهشتت اینجا جامونده)  حالا چی ما اومدیم شکار اما فصلش نیست قاچاقه ماهم که اصلاً خلاف ملاف نمیکنیم .

دانی با بابا اینا رفت منو باب موندیم خونه با سگا بازی میکردیم مامان اینا هم خونه بودن

آه راستی داشت یادم میرفت دو تا مرغ کشتیم به اندازه یک کیس کامپیوتر، پر پرش کردیم رفتیم خوردیم چه حالی داد توی ظرف مسی پخته شده بود خیلی با حال شده بود

خلاصه یک آتیشی درست کردیم منم جو گرفتو خوندم خیلی حال داد حیف شارژ باتری دوربین تموم شده بود حال دا عجیب جایه همه خالی رفتیم دور زدیم با کلی حیون آشنا شدیم. (همه سلام رسوندن) بنده خدا 9 تا سگ داشت در حد دوورمن هیکل کشیده و فوق العاده با هوش

عمو هنوزم داشت میگفت یک توده هوای سرد میاد ما اینجا مریض میشیم

با بکس رفتیم گشتیمو تا موقع که بابا اینا رو دیدیم آقا دانیال هم اومد بدون هیچ شکاری گفتن یک دور دیگه بزنیم رفتیم گشتیم زن عموم گفت یک تیر بزنم این بنده خدا هم گفت باشه بک نشانه براش گذاشتیم راست زد تو هدف عمو هم یکی زد چند مورد پیش اومد که مرغابی ها ازبالای سرمون رد شدن اما نتونستن بزنن خلاصه برگشتیمو آماده شدیم تا برگشتن به سمت بی بی شیروان خداحافظی کردیم تو جاده یک سد بزرگ دیدیم که خیلی هم قدیمی بود عمو حسن میگفت مهندسینش از فرانسه اومده بودن

خسته اومدیم گفتیم میخابیم دیگه خانوم عمو حسن رفت تو آشپزخونه شروع کرد به غذا درست کردن هی ما گفتین سیریم اون گوش نداد خسته بودیم تو یک لحظه همه  1 ساعت چورت زدیم بلند شدیم بنده خدا غذا درست کرده آماده آتش همین که بلند شدیم همه چیزو گذاشت جلومون اسم غذاش چکدرمه بود برنج قرمز که توش تیکه های گوشت مرغ داشت خانواده ای که میگفتن نمیخورن یک ظرف غذای پر نذاشتن همه ظروفشون خالی شد مامانمم شروع کرد به مسخره کردن. ها چی شد نمیخاستین بخورین؟؟؟؟؟؟

بخدا اینقد که غذاهاش خوشمزه بودا طعمش از زیر زبونم نمیره

تا اینجاش برام خیلی خوب بود باقیش باشه واسه بعداً فعلاً کاری باری ندارییییییییییییییییییییییییییین

دوستون دارم خیلی زیاد


 
 
سال نو مبارک
نویسنده : پسرک بجنوردی - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٩
 

سلام بر دوستانم

خوبین خوشین قربونتون برم

بدم میاد از اونایی که تبریک عیدو تکراری مینویسن .....

من چی بگممممممممممممممممممم؟؟؟؟

هر روزتان نوروز /// نوروزتان پیروز

 

(از خودمم بدم میاد)!!!!!!!!!!

دوستون دارم خیلی زیاد

خوش بگذره.


 
 
اعترافات من
نویسنده : پسرک بجنوردی - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٧
 

به نام خدا

سلام دوستان اسمم میلاده

میلاد بهمن

ملقب به : 1- برنا    2- متین   3- عادل

به تیپم کمکی میرسم

شلوار هام بیشتر مدل بک هستش

یکی دو جین شورتو جوراب مارک نایک دارم که میپوشم

با مسافرت حال میکنم اما در زمان سفر فقط میچسبم به عشقو حال خودم

توی سفر هام بدون رنگ و لعاب میرم و فقط میخام آروم باشم

آدمی هستم پایه

بعد از تموم کردن رابطه با دوست دختر سابقم تنها شدم و رفتم توی شک عشقی احساس بدی داشتم  نمیتونستم اونطوری داغون بشم و تموم بشه

پیش خودم میگفتم میلاد یعنی همین ، یعنی دیگه نابود شدی

به خودم میگفتم بد بخت بی چاره اینهمه دوسش داشتی آخرش چی ؟؟

برگشتم

با خانوادم برگشتم

اگه نبودن نمیدونستم چی میشد

جا داره اینجا از دوس خوبم الیاس جان تشکر کنم

برگشتم اما هیچ وقت همون میلاد نشدم خیلی فرق کردم با خودم قسم خوردم که با دخترا رفتار دیگه ای داشته باشم چند روز بعدش رفتم سراغ فرهاد (فراز) کوچیک ترین عموم که با هم میخونیم و هم میرقسیم بقولی پایه همه کاری هستش چند روز

چند روزی رو میچرخیدم فقط واسه این که حواسم پرت یه چیز دیگه بشه

بعد از چند روز گفت تو لیقتی ............. هنگ کردم گفتم خدایا این باز داره چی میگه چت کرده چی شده ؟؟؟

ازش پرسیدم گفتم چی شده مگه ، گفت اون دختره خودشو کشت از بس از جلویه ما رژه رفت هر کدوم از بچه ها یک سر رفتن دنبالش تو چرا نمیری

بهش گفتم اصلاً حواثم نبود ، گفتم کدوم دختر رفتم دنبالش دیدم بله خانوم دنبال من بوده رفتم سراغش شمارمو دادم با بچه ها برگشتیم خونه شبش زنگ زد دیگه هیچ حسی نسبت به کاری که داشتم میکردن نداشتم دیوونه کننده بود دختره از احساسات خودش داشت میگفت منم فقط باهاش هم دلی میکردم چند وقت گذشت گفت تو چرا چیزی از احساسی که داری نمیگی؟؟؟

منم رک بهش گفتم هیچ حسی نسبت به تو ندارم گفت اگه اینطوره چرا شمارتو دادی گفتم همینطوری میخاستم پیش بچه ها کم نیارم رفتم دنبالت گفت اگه اینطوره پس خدا حافظ واس همیشه منم گفتم باشه بای

چند روز نگذشت که دوباره با یکی دیگه دوست شدم این دیگه واسم یک امر عادی شده بود میرفتم تا با یک دختر دوست بشم یا قرار بزارم

این کارام تا دو هفته پیش ادامه داشت

تو این مدت به حدی رسیده بودم که با چند نفر همزمان ارتباط داشتم خیلی حالم بد بود پرخاشگر شده بودم داشتم دیوونه میشدم یکی دو هفته پیش با 3 نفر همزمان دوست بودم دیگه حالشونو نداشتم بهشون گفتم بغیر از شماها من با 2 نفر دیگه دوستم به هر ستاشون گفتم خوشبختانه آدمهای مغروری بودن و گفتن دیگه نمیتونن باهام باشن

باهام تموم کردن منم دیگه بهشون زنگ نزدم

الاً احساس خوبی دارم خیلی خوشحالم چون دیگه هیچ غمی رو تو ذهنم ندارم

خوشحالم و نمیدونم این خوشحالیم تا کی طول میکشه

اگه نا امیدتون کردم شرمندم 

 


 
 
← صفحه بعد